| تبليغات | X |

نسلی سراسر وهم | |
new address
من دیگه اینجا نمی نویسم.آدرس جدید من اینجا است:
http://mylworld.blog.com/
Boys don't cry
نمی دانم شما فیلم "پسرها گریه نمی کنند" رادیده اید یانه؟این فیلم یک فیلم آمریکایی محصول 1999 است.که تنها بازیگری که من توانستم بشناسمش "هیلاری سوانک" بود همون دختری که تو فیلم " عزیز میلیون دلاری" مشت زن هستش. این فیلم در مورد زندگی یک دختر ترنس به نام تینا- برندون هست که از دختر بودنش راضی نیست وخودش رو به شکل پسره در می آورد وخیلی دلش می خواد عمل کنه و مرد بشه اما پولشو نداره.تینا ,اسم دختری اش است وبرندون هم اسم پسری اش.این فیلم کلا به بحرانی که این دختر (به ظاهر دختر) درش گرفتاره می پردازد.به شرایطی که او واقعا دوست دارد مثل یک پسر باشد اما پولی برای عمل ندارد,به مواقعی که او از زندگی نکبت بارش خسته می شود وبه پیش پسر عمه اش که همه چیز را در مورد او می داند می رود واصرار می کند که موهای سرش را تا آنجا که می تواند کوتاه کند, به موقعی که او برای اولین بار لباس پسرانه می پوشد ویک جوراب را درون شلوارش (به جای اندام تناسلی مرد) قرار می دهد, به مواقعی که از ته دل می خواهد با دختران هم آغوش شود اما از این که واقعیت (پسرنبودن او) برایشان آشکار شود ,از این کار ممانعت می کند, موقعی که چندتا از دوستان پسرش بعد از این که می فهمند او در واقع پسر نیست وبعد از لخت کردن او بهش تجاوز می کنند,موقعی که شخصیتش درهم می شکند وموقعی که برای گناه نکرده ناکام از این دنیا می رود .این فیلم ,بسیار تلخ است اما یک وجه خوب هم دارد آن هم دختری است به اسم لینا که با وجود دانستن همه چیز در مورد برندون باز هم عاشق او می ماند.اما این کافی نیست چون حال اگر آندو هم همدیگر را بخواهند جامعه آنها را نمی خواهد.منظور از جامعه آدم های دور وبر این دو شخصیت هستند:مادر لینا که فکر می کنه دخترش همجنسبازه, دوست پسر لینا که فکر می کنه لینا دیوونه شده , پسر عمه برندون که باوجود دانستن اینکه او ترنس است یکسره اورا به بیهودگی محکوم می کندو....
بله این فیلم تلخ من را برای اولین بار با مصائب ترنس ها آشنا کرد.قبل ترها مطالب زیادی را در مورد آنها خوانده بودم اما با دیدن این فیلم واقعا برایشان ازته دل احساس همدردی کردم ومی خواهم از اینجا فریاد بزنم:دست بردارید از این عادات کلیشه ای سنتی تان و ما را همان طور که هستیم بپذیرید.چرا شخصیت ما را درهم می شکنید؟چرا برای اثبات حقیقت وجودی خودمان از ما دلیل وبرهان می خواهید؟چرا می خواهید ما را همانند خود کنید؟بس است.بس است.بس......
response
جوابیه
یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ که خودش را معرفی نکرده , پرسیده که هدف شما از همجنسگرایی چیست؟
*** جوابیه: با خواندن نظر شما واقعا خنده ام گرفت. درست مثل این است که من از شما بپرسم هدفتان از دگرجنسگرا بودنتان چیست.ما در این دنیا آدمهایی با گرایش های جنسی مختلف داریم وتا آنجا که می دانم گرایش جنسی چیزی نیست که ما آن را انتخاب کنیم ,بلکه او مارا برمی گزیند.واز آنجایی که گرایش جنسی جزو اعمال فطری انسان هست (یعنی از بدو تولد در وجودمان بوده) انسان هدفی برای رسیدن به آن ندارد.انسان فقط برای رسیدن به امور اکتسابی (اموری که ما بعد از به دنیا آمدنمان به آنها می رسیم.مثل: خانه ,ماشین, تحصیلات ,شغل و...) هدف برای خودش تعیین می کند.
ازآنجایی که جامعه ما یک جامعه بسیار سخت گیر در امور جنسی است.بالطبع انسانهایی که در این جامعه رشد می کنند ,افکاری درست مثل افکار شما خواهند داشت.وهمه چیز را از دیدگاه خود خواهند دید وبه دیدگاه های دیگر احترام نخواهند گذاشت.من این وبلاگ را ایجاد کرده ام تا در کنار بیان احساسات روزمره ام , به آموزش این حس بپردازم که "انسان باید خود را کشف کند.انسان نباید بگذارد ارزشی که در جامعه نهفته است بر اوتحمیل شود ,بلکه باید خود درونی خود را بیابد."
من هم همانند شما در یک جامعه ایرانی بزرگ شده ام.جامعه ای که درآن "دگرجنسگرایی" در اولویت قراردارد.و از همه انتظار می رود که "دگرجنسگرا" باشند.
البته موارد دیگری هم هست.مثلا اکثر ما ایرانی ها "بچه مسلمان" به دنیا می آییم ,اما آیا یکبار هم شده به دنبال ادیان دیگر هم برویم ودر مورد همه آنها مطالعه کنیم وبعد یکی را به انتخاب خود برگزینیم؟
وقتی که می آیند به ما می گویند "اسلام دین برتر است" در این موضوع ممکنه صحت یا کذب وجود داشته باشد.خودما هستیم که باید آنرا کشف کنیم. وبه نظر من یک "مسلمان با مطالعه درزمینه دین خود " بودن بهتر از "بچه مسلمان" بودن است .درمورد ادیان دیگر هم همین طور باید باشد.باید افراد خود به دنبال کشف حقیقت بروند وآنرا بیابند.
حالا چرا من در جواب سوال شما , بحث ادیان را به میان کشیدم؟
** علت این است که اگر از یک دیدگاه نزدیکتر به این قضیه بنگرید , دین " کشف خالق برتر وراه زندگی وهدف آن" قرابت زیادی با گرایش جنسی"کشف درون خود" دارد.انسان هر دوی اینها را درون وجود خود دارد ,فقط باید آنها را کشف کند. کشف هر دوی اینها به مثال یک الهام غیبی است. برای مثال خود من سالها فکر می کردم دگرجنسگرا هستم اما یکروز با احساس عشق به یک زن فهمیدم "همجنسگرا" هستم.این حس چیزی نبود که به من تحمیل شده باشد.در ضمن برای ارضای هوی وهوس هم به دنبال آن نرفتم.آن عده ای که برای ارضای شهوات کثیف درونی خود به دنبال همجنس خود می روند "همجنسباز" هستند.فرق همجنسگرا با همجنسباز در این است که همجنسگراها این حس را درون وجود خود به صورت فطری دارند که در هر مرحله از زندگی شان این حس به تکامل خود نزدیکتر می شود اما هم جنسبازان این حس پاک را ندارند وفقط برای ارضای تمایلات بیمارگونه بی حدوحصرشان به هم جنس روی می آورند وهمانها هستند که برای جامعه هم جنسگراها مشکلات عدیده ای ایجاد می کنند.
در آخر باید بگویم من از زمانی که به درون خود واقف شدم فهمیدم همجنسگرا هستم و هستن وبودن هم هدفی دارد که هنوز برای خودم هم روشن نشده است.اما من هستم وتو هستی وهمه ما هستیم. وتنها کاری که باید بکنیم این است که وجود هم رابپذیریم.وبه هم احترام بگذاریم.همین.
magazine
قابل توجه تمام زنان ایران زمین از 27 مرداد سال 86 نشریه ی الکترونیکی "همجنس من لزبین ایرانی" فعالیت خود را رسما آغاز نمود. این نشریه 27 هر ماه از طریق ایمیل قابل دسترسی برای شما عزیزان می باشد
مطالب این نشریه تنها در مورد زنان همجنسگرا است که خود شامل بخشهای ادبی (شعر)، هنری (فیلم، موسیقی، شخصیت های هنری) پزشکی (سکس)، مشاوره ی لزبین (خانواده، دوست دختر) و نیز بخش دوست یابی در سا یت نشریه www.gfiran.bravehost.com موجود می باشد
هدف نشریه ی "همجنس من"
آگاهی و اطلاع رسانی صحیح در مورد زندگی لزبین ها می باشد
هدف نشریه ی "همجنس من"
شجاعت دادن، آموزش دادن و کمک کردن به کسانیست که قلبا زندگی همجنسگرایی را انتخاب کرده اند
به امید آزادی و آزادانه نفس کشیدن
hamjenseman@gmail.com www.gfiran.bravehost.com
از عزیزانی که تمایل به دریافت نشریه و همکاری دارند خواهشمندیم با ایمیل نشریه تماس بگیرند
waiting
این یک شعره که خودم گفتم.
Waiting:
**
I said them/
I can’t talk/
I can’t move/
I can’t even breath/
When I see her/
But they said/
It’s unusual/
**
I said them/
My mouth is being shut/
My body is trembling/
My heart is thumping/
When I see her/
But they said /
It’s incredible/
**
I always wanted to/
Be in love with someone else/
And because of that /
I’ve never had any/
Girlfriend before/
**
But when I see her/
I thought I must close to her/
And make her my friend/
Make her to love me/
As I love her/
But the people around me/
They always say/
It’s not true/
**
But how could I believe them/
When my heart says/
It is true/
**
And I know/
She didn’t know me/
She didn’t even see me/
**
But someday /
I’m gonna show myself to her/
And I’ve been waiting for her/
For that moment/
**
For the moment that/
She could feel me/
And I could feel her close/
In my arms/
**
I’m waiting/
I’m waiting/
I’m waiting/
*********by gia
lesbian life
امروز در حین وبگردی به یک سایت خارجی جالب برخوردم که تو این سایت یک بخشی داشت به نام "زندگی لزبین "وتو این بخش همه چیز در مورد "لزبین ها " وجود داشت. از "زوج های مشهور لزبین" , بگیر تا" خرید از فروشگاه لزبین" ... . یک بخشی بود به نام " گروه های لزبین" که تو اون بخش تو می توانستی هر مشکلی داشتی رو بنویسی ولزبین های دیگر جوابهایی در حل مشکلت به تو ارائه می دادند.البته بدی قضیه این بود که باید سوال یا مشکل خودت رو به انگلیسی می نوشتی.وخوب من که انگلیسی ام بدک نیست اما شاید برای شما مشکل به نظر بیاد.خلاصه من چون از اون بخش خوشم اومده بود رفتم توش وچندتا از مشکلات لزبین ها رو خوندم.باورتون نمی شه اما این اولین باری بود که حس کردم چقدر بین ما ولزبین های خارج از ایران فاصله هست.فاصله ای ناگسستنی.حالا می خواهید بدونید مشکلات این خانم ها چی بود.براتون می گم:1- اولین مورد یک خانمی بود که نوشته بود 7 ساله داره با دوست دخترش زندگی می کنه اما حالا فهمیده که دوست دخترش عاشق برادر ش شده.از اونجایی که این خانم خیلی پارتنرش رو دوست داشته در ابتدای قضیه زیاد این مسئله رو به روی خودش نمی یاره اما بعد از این که یک روز می فهمه این پارتنره با برادرش (برادر همین خانم) سکس کرده ,حالش گرفته می شه و کار به دعوا کشیده می شه.خلاصه قضیه تا اونجایی پیش می ره که اینها بعد از 7 سال می خواهند که از هم جدا شن.بعد همون دوست دختر بی وفا می آید به این خانم می گه که ببخش .من تو رو دوست دارم و...حالا سوال این خانمه این بود که آیا باید پیش دختره برگرده یا نه؟
2-مورد دوم یک خانمی به اسم جنت بود که بعد از 10 سال دوستی می فهمد که عاشق دوستش شده است.فقط یک مشکل کوچولو این وسط هست اونم اینکه دوست جنت شوهر وبچه دارد.جنت اول سعی می کند این حسو درون خودش بکشد اما بعد می بیند که نمی شود واین حس قوی تر از آن است که او تصور می کرده به همین علت موضوع را با دوستش در میان می گذارد وازقضا دوستش هم می گوید که او را دوست دارد.اما نمی تواند شوهر وبچه هایش را رها کند.سوال این بود که جنت باید چه کار کند؟آیا باید از آن شهر برود وبرای همیشه دوستش را فراموش کند؟آیا باید یک زندگی را به خاطر خود بهم بریزد؟
** و موارد دیگری هم بود اما دیگر حوصله نداشتم که آنها را برای شما ترجمه کنم.بعد ا ز خواند این چیز ها واقعا به آنها خندیدم.ما در ایران به یک نفر نمی توانیم بگوییم دوستت دارم وحتی نمی توانیم با دختر مورد علاقه مان یک ساعت زندگی کنیم چه برسه به هفت سال.نمی دانم اما حس کردم اگر آنها بفهمند ما در اینجا چه محرومیت هایی را تحمل می کنیم به مشکلات خود ,می خندند.
hope
فیلتر شدن مسئله ای است که برای خود من بارها پیش آمده است.اما گاهی که می بینم دوستان دوروبرم هم فیلتر می شوند بسیار ناراحت می شوم.اما فیلتر شدن یک مزیت هم دارد آن هم اینست که حس "دوباره متولد شدن" را به تو القا می کند.فیلتر باعث می شود یافته های قدیمی مان را که به آنها افتخار می کردیم دور بریزیم ودوباره شروع به کار کنیم.من به شخصه هربار که فیلتر شده ام بار بعدی با تلاش بیشتری شروع به کار کرده ام .
ازدوستان همجنسگرا هم خواهش دارم حتی اگر بارها فیلتر شدند باز دست از نوشتن برندارند زیرا همین ورق پاره های سایبری (وبلاگ ها وسایت ها) است که ما را سرپا نگه داشته است.پس تا توان دارید بنویسید وبا زبان قلم خودرا اثبات کنید.
**امیدوارم اگر میرزا خان اینجا رو می خونه ناامیدی وجودشو نگرفته باشه وبا روحی تازه ( سرور جدید) به دنیای سایبری پا بگذارد.و به کارش ادامه بده.**
story of us
دخترسرکلاس درآمدی بر ادبیات نشسته است.این کلاس مختص دانشجویان ادبیات است.استاد این بار داستانی از ویرجینیا وولف را برای موضوع بحث انتخاب کرده است.اسم داستان "خانه اشباح " است.استاد قبل از اینکه بحثش را شروع کند می گوید : این اولین باری است که برای کلاس شما اثری از وولف آورده ام آیا کسی قبلا کتابی از او خوانده؟
دختر دستش را بالا می برد.استاد چشمانش برقی می زند به دختر خیره می شود ومی پرسد : خوب بگو.از او برایمان بگو.
دخترک مردد است.نمی داند اطرافیانش چه عکس العملی در قبال حرف های او خواهند داشت.آب دهانش را قورت می دهد وبه سختی با صدایی آرام می گوید: ویرجینا یک نویسنده بریتانیایی است که ...
استاد می گوید: بلند تر لطفا.
دخترک احساس می کند بدنش سرد وکرخت شده دستانش می لرزند , آنها را درون جیب مانتویش می کند تا دیگران متوجه لرزش دستانش نشوند وادامه می دهد: او یک نوسینده بریتانیایی ,یک فمینیست تمتم عیار است که آثار او سالها بعد از مرگش در زمره آثار مربوط به همجنسگرایان قرار داده شد...
هرچند که قیافه ها بعد ازشنیدن آن کلمه "همجنسگرا" داشت تغییر می کرد وزمزمه هایی در کلاس برقرار می شد اما استاد هیچ نگفت وفقط به دخترک خیره شد ودختر هم ادامه داد: خیلی ها می گویند که او همجنسگرا بوده است.هر چند که او ازدواج کرده بوده وشوهر داشته اما در اصل هم جنسگرا بوده استوعده ای هم دلیل خودکشی او در 50 سالگی را همین رویای ناکام درونی وجود او می دانند...
دختر هنوز هم می خواست حرف بزند ومی خواست که از ویرجینیا بگوید اما دیگر همهمه های کلاس نمی گذاشت که او به حرف زدنش ادامه دهد.استاد کلاس را پایان یافته اعلام کرد ودانشجو ها همه رفتند.فقط دخترک ماند واستاد.دخترک بدنش می لرزید واحساس سرمای زاید اوصفی را در وجودش می کرد.از حرف هایی که زده بود می ترسید.نمی دانست چه برسرش خواهد آمد.حال استاد چه خواهد کرد؟
استاد به کنار دختر آمد.دستانش را روی دستان او گذاشت وگفت: سالهاست که از صادق هدایت, میشل فوکو,وولف,مولوی,... حرف می زنم.اما هیچگاه جرات نداشتم این حرف هایی را که تو امروز زدی را به زبان بیاورم.
دختر که حالا با نگاه کردن به قیافه متبسم استاد ترسش کمی ریخته بود گفت: چه طور استاد؟شما هم با من موافقید؟ می دانید من احساس می کنم که با دیگران متفاوتم .شما هم همین طور هستید درسته؟
استاد به طرف میزش برگشت و کیفش را برداشت بعد لبخندی زد وگفت: بله اما سعی کن دیگر بین آنها متفاوت نباشی .سعی کن اشتباهی را که من مرتکب شدم را تکرار نکنی.
بعد از کلاس بیرون رفت.دخترک اما هنوز روی صندلی نشسته بود وبه حرف های استاد فکر می کرد.
دیگر می توانست معنی حرف های استاد را بفهمد." او باید درون خود متفاوت می بود. واین تفاوت را نباید بروز می داد."
اما آیا حرف های استاد درست بود؟آیا اگر دختر به دیگران نمی فهماند که کیست وچیست درست بود؟آیا او باید قالبی دروغین برای خود می ساخت؟آیا...
دخترک مردد بود بود.پسرکی هم در آن گوشه شهر کنار دوستانش که دختر بازی می کردند مردد بود.پس چرا نگاه هیچ دختری او را جذب نمی کرد. استاد در خانه روی مبل راحتی نشسته بود وفکر می کرد که چرا این همه سال از وجود خودش فرار کرده؟زن استاد هم ناراحت بود.از اینکه چرا این همه سال هیچ عشقی را از شوهرش (استاد) ندیده است؟ آیا پایه زندگی شان خراب بود ؟آیا می توانست همه چیز را درست کند.
دختر آن شب با تردید خوابید.پسر هم با تشویش سر بر بالین گذاشت واستاد هم شبانه از خانه اش رفت .نمی دانست به کجا برود اما باید می رفت.
دختر صبح به دانشگاه رفت.ودیگر هیچگاه استاد را ندید وپسر هم کسی چه می داند , شاید روزی بفهمد که گی است.
my first love
امروز داشتم به این فکر می کردم که هرچند که گاهی غم هایم عین یک کوه می شود که قله اش ناپیداست اما امروز پی بردم که زیاد هم بیچاره نیستم.می دانید جند سال با خودم کلنجار رفتم تا به این برسم که لزبین بودن اشتباه نیست؟چند سال خودم را گناه کار فرض کردم برای گناه نکرده؟چند سال فقط بر خودم لعنت فرستادم که چرا دارم قانون طبیعت راخراب می کنم(قانون تولید نسل وازدواج زن ومرد)؟
و حالا که بهش فکر می کنم می بینم خوب این مغز بیچاره من چاره دیگری هم نداشت که این موضوع راقبول نکند.منی که در شرایطی بزرگ شده بودم که همه انتظار یک زندگی خوب را برای یک مرد وزن داشتند ,چگونه می توانستم خود را از آنها جدا فرض کنم؟واقعا چگونه توانستم؟
امروز که به اینجا رسیده ام.امروزی که از تمام علایق جنسی ام مطلعم و می دانم که اگر سالها هم بگذرد عشق هیچ مردی در قلبم خانه نخواهد کرد.
امروزی که فهمیده ام ,لزبینم.وفقط یک زن را دوست خواهم داشت.هر چند آنرا درون خودم پنهان می کنم اما دیگر به آن پایبند شده ام.یک حس بچگانه نیست که یکروز دلم را بزند وازآن دست بکشم.از روی هوا وهوس هم به این سمت گرایش پیدا نکرده ام ,بلکه ناخود آگاهانه از همان کودکی این حس در من بوده وحال با یادآوری خاطرات گذشته آنرا در می یابم.
اما همان طور که برای روشن کردن یک چراغ ,کلید لازم است ,برای شکوفا کردن هر حسی درون انسان هم کلیدی لازم است که آنرا وام دار عوامل بیرونی هستیم.
یادم می آید 10 سالم بود وتا آن زمان هیچ تصوری از رابطه جنسی نداشتم چه برسد به شناخت گرایش های جنسی مختلف.
آن دوران معلمی داشتم که حدودا 30 سالش بود وبسیار زیبا ومهربان بود. اولین باری که او وارد کلاس شد ومن او را دیدم حسی درون من ایجاد شد که تا آن زمان نسبت به هیچ زنی آن حس را تجربه نکرده بودم.این حس شهوانی نبود, بلکه یک جور عشق معنوی بود که من نسبت به او داشتم.آن زمان خودم هم نمی دانستم چه اسمی باید روی احساسم بگذارم.همین حس باعث شد که من درشناخت خودم به درجات بالاتری برسم.عشق به او ودوست داشتن او, به من یاد داد که می توان زنی را با تمام وجود دوست داشت و می توان نسبت به همجنس عشق ورزید.
آن زمان من در ریاضی ضعیف بودم اما وجود او باعث شد که آنقدر این درس را بخوانم که برایم مثل آب خوردن شود.دوست داشتم کلاس های او پایانی نداشته باشد ,دوست داشتم همیشه او را کنار خود داشته باشم.اما خوب کلاس پنجم هم تمام شد ومن به راهنمایی رفتم واورا ازدست دادم.هر چند که بعضی روزها از مدرسه جیم می شدم ومی رفتم مدرسه او تا او را ببینم.اوهمیشه مهربان بود وهیچگاه به من نگفت که برای چه هنوز مایلم او راببینم.
اما درطی آن دوران بود که یکروز احساس کردم دیگر نمی توانم به پیشش بروم زیرا فهمیده بودم که احساس درونم تبدیل به عشق شده ,عشقی که نمی توانستم آنرا مهار کنم.وبه همین خاطر دیگر به آن مدرسه برنگشتم ودیگر نرفتم تا اوراببینم ,زیرا می دانستم اگر با او رودر رو شوم همه چیز خراب خواهد شد.ترجیح دادم این عشق را که آن دوران طبق گفته های معلم دینی مان (گناه کبیره) بود را در خود بکشم.وکشتم .اما همان عشق بود که هر چند ریشه هایش را از دلم برکندم اما ته مانده های ریشه هایش سالهای بعدی زندگیم جان گرفتند ومن را به عذابی ابدی دچار کردند.از آن به بعد بود که عاشق دختری می شدم وبعد که می فهمیدم راهی برای بروز آن نیست , از درون می سوختم ومی دانستم که این جواب نفرین کشتن عشق اولی در وجودم است.
حال الهگان بی رحمی دلم را به بازی می گیرند ومی روند ومن می مانم و شیار های سوخته قلبم که آنها برجای گذاشته اند.
اما هر چند که سالها از آن دوران می گذرد ومن دیگر خود وجودی ام را قبول کرده ام ودیگر با خودم کلنجار نمی روم , با این حال از او متشکرم.از کسی که عشق را به من آموخت .از کسی که منبع الهام من برای شناخت خودم بود,عشق اولم,معلم کلاس پنجم دبستان.
i am who i am
فقط کافی است کلمه همجنسگرا را در اینترنت جستجو کنید.آماری از حرف های احمدی نژاد بر سرتان می ریزد.نمی دانم این وبلاگ نویسان محترم که یک عده ای شان با حرف احمدی نژاد موافق بودند ویک عده ای مخالف , نمی توانستند قبل از سخنرانی احمدی نژاد به فکر ما همجنسگراها بیفتند ومارا هم در جامعه به حساب بیاورند وبرایمان مطلب بنویسند؟ گروه اول- یک عده ای که با حرف احمدی نژاد موافقند.ومن بالاخره فهمیدم چه خرهایی به ایشان رای داده اند.تعدادشان هم کم نیست. فقط سرچ کنید وملاحظه بفرمایید که چه خیل عظیمی از این وبلاگ نویسان با حرف های احمدی نژاد موافقند. براساس نوشته های این وبلاگ نویسان: \" اصلا ما در ایران همجنسگرا نداریم.پارک دانشجو رو هم بی خیال.کی به کیه. فقط چند تا بچه کونی طلبه ای قمی داریم که اونا هم اسمشون همجنسبازه نه همجنسگرا. زنان همجنسگرا؟ جل الخالق.زن واین کارا. زنها فقط به درد صیغه می خورند درصورتی هم به درد ازدواج دائم می خورند که توانایی پس انداختن حداقل یک توله سگ برای برقراری وپایداری حکومت ملاها را داشته باشند.\" گروه دوم- یک عده ای هم فقط برای این که نشان دهند دمکرات و فمینیست وسکولار و...هزارتا کوفت وزهرمار دیگه هستند ,با این حرف احمدی نژاد مخالف اند.در صورتی که اگر به این آدم های در ظاهر طرفدار همجنسگرایان بگوییم مثلا پسرخاله تان همجنسگرا است.ایشان فوری انگ کونی و اوا خواهر و... را به طرف می چسبانند.همین روشن فکران پوشالی. همین ها هستند که ذهن مردم را بسته نگاه داشته اند.فقط پز وافه که ما فلانیم وبهمان.آخرش که چی.شما هم یک مشت خرید عین همان گروه اول. گروه سوم- این گروه بسیار اندکند .این گروه روشنفکرانی اند که اغلب یا اوقات خود را در زندان سیاسی می گذرانند یا قصد ترک (فرار از) وطن دارند. این گروه با انتشار مطالب بسیار کوبنده ای مخالفت خود را با احمدی نژاد اعلام کردند ومن از همینجا می گم دست مریزاد.ای ول. گروه چهارم- این گروه شامل همجنسگرایان و کلا تمام دگرباشان می شوند که الحق مشت محکمی بر دهان احمدی نژاد کوبیدند.تمام شما دگرباشان اتحاد خودرا با پشتیبانی از ما همجنسگرایان نشان دادید. ومن فهمیدم که فرقی ندارد همجنسگرا باشم یا ترنس یا بای یا... فقط باید پشت هم را داشته باشیم.تا روزی در این مملکت حق خود را به عنوان یک انسان آزاد بدست آوریم.
همجنسگرايي يك برش از زندگي ممنوع ايراني
همجنسگرايي يك برش از زندگي ممنوع ايراني
كافه زمانه:
هفته گذشته آقاي احمدينژاد در ديدار با دانشجويان دانشگاه كلمبيا، گفت: «ما در ايران، همجنسباز (كلمهاي كه خود احمدينژاد استفاده كرد) نداريم؛ قطعا همجنسباز نداريم.» ما حرف آقاي رئيس جمهور را در كافه پيگيري كرديم و دنبال اين رفتيم كه آيا ما واقعا در ايران همجنسگرا نداريم يا آقاي احمدينژاد سراغ ندارد؟
راستش در همين يكي-دو روزي كه ما دنبال تهيه اين برنامه بوديم، جستجوهايمان به نتايج زيادي منجر شد و همين امروز در كافه، حداقل تجربه دو نفر از همجنسگراهاي ايراني را داريم كه دربارهي آنها صحبت ميكنيم و حرفهايشان را ميشنويم.
يكي دو ساعت پيش، من و اردوان با يك مرد چهل ساله ايراني در تهران صحبت ميكرديم كه ميگفت همجنسگراست و دوستي كه ما را با هم آشنا كرد ميگفت كه مشكلي هم با هويت جنسياش ندارد. او معتقد بود كه قضيه همجنسگرايي درايران مثل قضيه ماهواره است؛ و به همان اندازه، در مورد آن پنهان كاري وجود دارد ولي هست و اگر كسي همجنسگرايي داشته باشد، به همان اندازه ممكن است مشمول مجازات شود.
او ميگفت مسائلي مثل ماهواره، روابط دختر و پسر يا روابط خاص اجتماعي، اگر به لايههاي سطحي در جامعه نيايد، ظاهرا براي كسي مشكلي پيش نخواهد آورد. ولي وقتي در لايههاي سطحي ديده ميشود، در آنصورت، يك فرد ميتواند مجرم يا متهم باشد.
اينطور كه دوستمان ميگفت در ايران، زندگي كردن با اين مساله، چندان سخت نيست و حتي بعضي محلهها براي آنها پاتوق است و ميتوانند جمع شوند، گپ بزنند و ميتوانند با هم ارتباط داشته باشند.
يكي از مهمانان امروز كافهزمانه پسر جوان 24 سالهاي است به نام «ماني» كه به تازگي از ايران آمدهاست و در حدود يك سال است كه ديگر در ايران زندگي نميكند. با ماني از طريق فيلمي آشنا شدم كه «فريد حائرينژاد» (تهيه كننده شبكه سي بي سي كانادا) درباره زندگي همجنسگراها تهيه كرده است.
***
ما وجود داريم، از ما نترسيد
ماني يك جوان همجنسگراي 24 ساله است كه به خاطر دردسرهاي زندگي همجنسگراها حدود يك سال پيش از ايران خارج شده است.
***
ماني! ما تو را از طريق فيلمي ميشناسيم كه از شبكه سي بي سي پخش شده و در ايران تهيه شده است. اينجا چكار ميكني؟
زندگي جديد! تازه متولد شدهام! 10-11 روزي است كه به دنيا آمدهام.
الان حرفهاي آقاي احمدينژاد در مورد اينكه ما در ايران همجنسگرا نداريم، تيتر اول بسياري از رسانههاست. شما مگر چند نفريد كه ديده نميشويد؟
اولا من همين جا از آقاي احمدينژاد بسيار متشكرم كه اين حرف را زدند، تا باعث شود كه بالاخره به فكر ما بيفتند. بالاخره ببينند مگر نبودن اين گروه امكان پذير است؟ من ميخواستم بگويم كه نامههايي كه من خودم شخصا به عنوان يك فعال حقوق بشر در زمينه همجنسگرايان و بطور كلي جامعه LGBT ايران ميفرستادم براي آقاي احمدينژاد، همه نشانگر اين موضوع هستند كه ايشان انساني هستند كه واقعيتها را نميگويند يا نميتوانند بگويند. چون من خودم همجنسگرا بودم و يك مجموعهاي از اسناد نيز براي ايشان فرستادهام و تقاضا كردم (چه از ايشان، چه از آقاي خاتمي) كه حقوق ما را نيز درك كنند و حقوق اسلامي را عوض كنند.
اما اينكه ما چند نفريم؟ ما خيلي هستيم! آخرين آماري كه من خواندهام متعلق به سال 2005 است، كه نشان ميدهد كه شش تا هفت درصد از هر جامعهاي، همجنسگرا و جزء جامعه LGBT هستند. اگر در كشور خودمان كه در حدود 70 ميليون نفر جمعيت دارد، شش يا پنج درصد آن را در نظر بگيريم، چند نفر ميشوند؟
من رياضيام خوب نيست!
چيزي ميشود در حدود سه ميليون نفر.
چند نفر هستيد كه همديگر را ميبينيد و ميشناسيد؟ اساسا در ايران با كساني كه هويت جنسي شبيه به تو دارند در ارتباط بودهاي؟
در ايران كه بسيار زياد هستند. اساسا همجنسگرايان مرد در ايران (بخصوص در تهران) همه همديگر را ميشناسند.
چطور همديگر را ميشناسيد؟
از طريق مهمانيها. از طريق roomهاي اينترنتي و چت. از طريق كافيشاپها و پاركها. آنقدر با يكديگر رابطه داريم كه براحتي همديگر را ميشناسيم. در تهران بسيار زيادند و بسيار راحت ادعاي همجنسگرايي در جمع خود ميكنند و نه خارج از جمع. چون خارج از جمع يك مقداري مشكلات برايشان ايجاد ميشود.
اين «يك مقداري مشكلات» يعني چه؟
مشكلاتي كه براي همجنسگرايان بوجود ميآيد، عمدتا در خانواده است. براي خانواده، پذيرفتني نيست كه فرزندشان همجنسگراست. اولا يك چنين كلمهاي را نميفهمند و نميدانند چيست. فقط يك كلمه را خوب ميفهمند: «همجنسباز». البته اين لغت را نيز آنهايي كه به حد تحمل اين حرف رسيدهاند، ميفهمند. در غير اينصورت پسران خود را، «ا وا خواهر» خطاب ميكنند. به همين راحتي! و بعد در خانواده شايع ميشود كه فرزندشان «ا وا خواهر» است. اولين ضربه به خود خانواده، يعني پدر و مادر، ميخورد. معمولا اولين فكري كه ميكنند اين است كه: «خدايا! ما چه گناهي كرديم كه فرزندمان اين چنين شد؟»
در مورد خودت صحبت كنيم؛ تو از كي متوجه هويت جنسي خودت شدي؟ به عبارت ديگر، احساس كردي كه علائق جنسيات با ديگران متفاوت است؟
بسيار قديم! خيلي كوچك بودم و سنم را دقيقا به خاطر ندارم. اما به خاطر دارم؛ زماني كه چيزهايي را درباره خود تشخيص ميدادم، متوجه شدم كه علائقم نسبت به جنس موافق خودم است.
منظورت قبل از سن بلوغ است؟
بله. اين مربوط به قبل از سن بلوغ بود كه من هنوز در آن زمان مسائل جنسي را تشخيص نميدادم. من آن زمان متوجه شدم كه دوست دارم بيشتر با پسرها باشم. آنهم نه همهي پسرها؛ پسرهايي كه بتوانند مرا درك كنند و من بتوانم با آنها بهتر رابطه دوستي برقرار كنم. و اين مساله را حدفاصل سالهاي چهارم دبستان تا اول راهنمايي متوجه شدم كه با بقيه فرق دارم. در ابتدا اصلا اهميت نميدادم.
اين فرق كه ميگويي يعني چه؟
فرق يعني همين قضيه كه دوستانم در حال صحبت كردن از دختران و دوستي با آنها هستند و كارهايي ميكنند كه من اصلا علاقهاي به آنها ندارم. مثلا من خيلي دوست داشتم كه در خانه به مادرم كمك كنم. در خانه باشم، با كامپيوتر بازي كنم و بيرون نروم. همه از من ميخواستند كه بيرون بروم و با آنها فوتبال بازي كنم. نكته خوب اين بود كه مادر من اين مساله به راحتي تشخيص داد و اين مساله خيلي راحت و با يك گفتگو در خانواده حل شد.
اولين برخوردي كه معمولا خانوادهها پس از فهميدن گرايشهاي اينچنيني فرزندشان دارند (دختر يا پسر)، چيست؟
برخوردها متفاوت است.
ميتواني نمونههايي بگويي؟
من چند نمونه دارم كه بگويم؛ يك نمونه اين است كه بدن فرزندشان را وارسي ميكنند. بعد او را درون اتاق حبس ميكنند. رابطه او را با دوستانش قطع ميكنند. موبايل او را ميگيرند. اينترنت را قطع ميكنند. به طور كلي يك زندان براي فرزندشان ايجاد ميكنند. با خودشان فكر ميكنند كه اگر يك ماه به اين منوال سپري شود، مساله حل خواهد شد.
در همين زمينه، من شخصي را ميشناختم كه همه بزرگان خانواده جمع شدند و او را به قصد كشتن تنبيه كردند. قسمت عجيب و مسخره ماجرا آن بود كه مادربزرگ اين شخص ميپرسيد كه نقش تو در اين روابط چيست؟! تو در اين روابط فاعل هستي يا مفعول؟! اگر فاعل باشي كه اشكالي ندارد! ولي اگر مفعول باشي، واي به حالمان!
در مرحله بعد با خانوادههايي روبرو هستيم كه مذهبي هستند. ميگويند كه: «عزيز من! اين كار گناه دارد. تو بايد به خدا رو بياوري. برو توبه كن. برو نماز بخوان.» پس از مدتي او را پيش يك روانپزشك ميبرند. روانپزشك ابتدا كمي قرص تجويز ميكند و علت را ناراحتي اعصاب ميداند. متاسفانه برخي از دكترهاي بيسواد، نهايتا اعلام ميكنند كه فرزند شما به بيماري هموسكشواليتي مبتلاست. بعد از آنكه متوجه ميشوند از عهده دكتر نيز كاري ساخته نيست، با خود ميگويند كه او را به مشهد يا مكه ميبريم و ميبنديم تا شفا بگيرد. پس از آزمايش همهي اين راهها، و نتيجه نگرفتن، فرزند خود را طرد ميكنند.
تو گفتي كه در خانواده با تو راحت برخورد شدهاست و پذيرفته شدي. در جامعه چطور؟ در مدرسه؟ در دانشگاه؟
اينكه در جامعه چطور با من برخورد شود، در اكثر مواقع به خودم مربوط بود. به اين معني كه اگر من يك سري حركات جلف را انجام ميدادم، كه نشان دهم همجنسگرا هستم. با من برخورد بدي صورت ميگرفت. متاسفانه در ايران يك ديدگاه اشتباه كه در بين همجنسگرايان رايج ميباشد، اين است كه دخترها سعي ميكنند خود را شبيه پسرها و پسرها سعي ميكنند خود را شبيه دخترها كنند. چيزي هست در دل انسان، كه دوست دارند اينگونه باشند.
گفتي كه حركات جلفي ممكن است انجام دهم. يعني چه؟ (خودت به ابروهايت الان اشاره كردي مثلا ابرو بردارند يا كارهايي از اين دست انجام دهند) اين تظاهرات زنانهاي كه بعضي از پسرهاي همجنسگرا از خودشان بروز ميدهند، يا تظاهرات پسرانهاي كه بعضي دخترهاي همجنسگرا دارند، اين يك عمل ناخودآگاه است؟ يا يك فرهنگ محسوب ميشود؟
يعني من چون گي هستم، بايد اينگونه رفتار كنم؟ يا اين رفتار بدون اينكه خود را كنترل كنم، بروز ميكند؟
يك سري رفتارهايي وجود دارند، مثل تكان دادن دستها يا نازك صحبت كردن يا كشيدن صدا كه دست خود انسان نيست. يعني از سنين كودكي نشان ميدهد كه تو با بقيه فرق داري. همه ميگويند كه او «ا وا خواهر» است. به همين راحتي! يك كلمه نفرت انگيز را به كار ميبرند.
اما فرض كنيد من ميخواهم براي گردش به خيابان بروم؛ ممكن است كمي ابروهاي خود را مرتب كنم. اما برخي هستند كه ابروهاي خود را ميتراشند، با مداد براي خود ابرو ميكشند. آرايش شديد ميكنند. از گوشواره استفاده ميكنند و كارهايي ميكنند كه در ايران خيلي عجيب است.
در ايران، وقتي دخترها خيلي آرايش ميكنند، همه آنها را چپ چپ نگاه ميكنند، چه برسد به پسرها. من نميگويم كه اين كارها بد است. اما در جامعهاي مثل ايران امكان پذير نيست.
گفتي كه از كلمه «ا وا خواهر» بدت ميآيد؟ چقدر اين عبارت را در ايران به تو گفتهاند؟ يا شنيدهاي كه هويت جنسي شبيه به تو دارند، اين حرف را زدهباشند؟
بگويم كه چقدر «ا وا خواهر» را شنيدهام؟! به اندازه همه ريشهايي كه تاحالا از صورتم تراشيدهام! از اين كلمه نفرت دارم، اما عادي شدهاست.
چه چيزهاي ديگري همجنسگراها را آزار ميدهد؟
ميگويند: «آخي! بيچاره گياست!» «آخي! گناه دارد!» گناه دارد يعني چه؟ خوب گي است ديگر! اين كه آخي ندارد. خيليها بهقول خودشان استريت هستند و نرمال، ما آنرمال هستيم. استريت(دگرجنسگرا) داريم، گي(همجنسگراي مرد) داريم، لزبين(همجنسگراي زن) داريم، بايوسكشوال (دوجنسگرا) هم داريم.
اينطور نيست كه پنج تا بشقاب جلوي ما چيده باشند و از ما خواسته باشند كه مثلا گي را برداريم، يا لزبين را برداريم. اين چيزي است كه خدا خواستهاست.
وقتي كه يك نفر را در مهماني ميبيني، صرف نظر از علايق فكري و فرهنگيتان، امكان دارد كه بتوانيد به هم نزديك شويد و از مرحله دوستي ساده بگذريد و به مرحله پارتنري برسيد؟
ما try (تلاش كردن) ميكنيم. اگر از يك نفر واقعا خوشمان بيايد و بدانيم كه او هم همه چيز را در موردمان ميداند، سعي ميكنيم با هم دوست باشيم.
در مورد اين try (تلاش كردن)حرف بزنيم. بههرحال شما انتخابهايتان زياد نيست. بايد تشخيص دهيد كه چه كسي ممكن است بتواند با شما باشد.
با استريتها كه اصلا نميتوان بود. فقط دربين خودمان ميتوانيم انتخاب داشته باشيم.
بههرحال در همان جامعه محدودي كه شما داريد، (جامعه همجنسگراياني كه در ايران نميتوانند آنقدرها خود را بروز دهند) چگونه پارتنر خود را انتخاب ميكنيد؟
جامعهي ما محدود نيست. جمعيت زياد است؛ اما به لحاظ اجتماعي محدود هستند.
منظورم اين بود كه نميتوانيد هويت جنسي خودتان را بروز دهيد. مثلا تو الان گي هستي. ولي فرضا اگر من گي باشم، نميتوانم تشخيص دهم كه تو هم گي هستي. چون تو نميتواني رفتاري از خود بروز دهي كه به طور معمول گيها از خود بروز ميدهند.
خيلي سخت است. نميتوانيم هركس را ميبينيم به عنوان پارتنر انتخاب كنيم. وقتي كسي را ديديم و فهميديم كه گي است، (چون ما اكثرا به گيپارتي ميرويم و در گيپارتي همه گي هستند) ميتوانيم راحت انتخاب كنيم، پيشنهاد بدهيم و try كنيم.
توي اين رابطه چقدر عواطف دوستانه حاكم است و چقدر نياز جنسي؟
اصولا خواستهي جنسي هنگامي كه دو نفر پارتنر ميشوند وجود ندارد. همهي رابطه، عشق و دوستي است، مثل روابط زن و شوهر.
پارتنر تو الان پيش تو نيست؟
نه.
آيا به يك رابطه جديد فكر ميكني؟
به هيچ وجه! هرچقدر طول بكشد، صبر ميكنم. من اعتقاد دارم كه انسان هر نوع گرايشي كه دارد، بايد به اخلاق و رعايت آن در خانوادهاي كه درست ميكند، احترام بگذارد. بايد حريمي براي خود قائل شود.
ما گيها ميخواهيم از پارتنر خود آرامش بگيريم. وقتي يك لحظه كنار هم بنشينيم، (مثلا ما هر دو سيگاري هستيم) يك سيگار كه با هم بكشيم، لذت اين از صدها سفر خارجي و گردش بيشتر است. الان كه از هم دور هستيم، بيشتر قدر همديگر را ميدانيم. وقتي دور از هم سيگار ميكشيم، گريه ميكنيم.
اين وسط هيچ چيز جز عشق وجود ندارد و نميتواند باشد. شايد در حريم خصوصي خود بيشتر بتوانم توضيح دهم؛ شايد ما در دو ماه، يكبار هم سكس نكنيم.
تو گفتي كه در گيپارتيها همديگر را ميبينيد و در آنجا ميتوانيد همديگر را انتخاب كنيد. ميتوانيد همديگر را ملاقات كنيد؛ به عنوان كسي كه ديگر هويتش را ميشناسيد. من حداقل دو مكان را درايران، براي ملاقات، ميشناسم؛ يكي پارك دانشجو و ديگري پل كريمخان. آيا اينچنين مكانهاي عمومي در تهران يا ساير شهرها وجود دارد كه همجنسگرايان بتوانند همديگر را در آنجا ملاقات كنند؟
اين قضيه را اصلا به همجنسگرايان ارتباط ندهيد. من بيپرده صحبت ميكنم؛ اين مكانها، جايي براي همجنسگرايان نيست. اين مكانها جايي است براي انسانهايي كه قصد فروش بدن خود را دارند. چون كساني كه در اين مكانها هستند، تجارت ميكنند و پول ميگيرند. كساني نيستند كه به دنبال پارتنر باشند.
معمولا كساني به پارك دانشجو يا پل كريمخان ميآيند، فقط و فقط براي پول ميآيند. كساني كه به دنبال چنين اشخاصي هستند، انسانهاي مريضي هستند كه به دنبال يك بيماري جنسي به آنجا ميروند.
درباره گيپارتيها صحبت كردي؛ فراواني اين پارتيها چقدر است؟ ما خبر زيادي درباره آنها نميشنويم.
خوب هيچ وقت هم نبايد بشنويد! اينها مهمانيهاي سكرتي (سري) هستند كه خود بچهها با هم هماهنگ ميكنند. در مهمانيها اكثرا كساني ميآيند كه (جفت هستند)با هم ازدواج كردهاند. البته ازدواج كه در ايران نداريم. افراد زيادي هستند كه تصميم دارند با هم ازدواج كنند، اما در ايران امكانپذير نيست. معمولا در پارتيها افراد مجرد كمتر شركت ميكنند و بيشتر با پارتنرشان ميآيند. افراد مجرد هم اگر ميآيند، به دنبال پيدا كردن يك دوست جديد به مهماني ميآيند.
آيا در گيپارتيها روابط آزادي برقرار است؟ يعني مهمانان در حين عمل جنسي (يا مواردي از اين دست) هستند؟
اكثرا در مهمانيهايي كه همه با پارتنر خود شركت ميكنند، اصلا از اين برنامهها خبري نيست! اما در يك سري از مهمانيها، افرادي حضور دارند كه كار را خراب ميكنند. مثلا استريپتيز ميكنند(نمايش برهنگي ميدهند) اگرچه ممكن است اين حركت زننده باشد، اما آنطور هم نيست كه كسي در مهماني رابطه جنسي داشته باشد.
وقتي در مورد گيپارتي صحبت ميكنيم، معمولا خانمها (لزبينها) هم در اين چارچوب ميگنجند؟ يا فقط مردها در اين مجالس شركت ميكنند؟
لزبينها جرات حضور در اين پارتيها را ندارند. پسراني كه تغيير جنسيت دادهاند، به اين مهمانيها ميآيند، اما لزبينها با اين كه دوست دارند، ميترسند ونميتوانند مانند گيها خود را مطرح كنند.
آيا لزبينهايي را از اين دست ميشناسي؟
بله، يكي از آنها را ميشناسم كه به تركيه آمد. دختر بسيار بد بختي بود كه مادرش پنج بار ازدواج كرده بود. وقت ازدواجش كه رسيد (او حالا حدودا 24 ساله است) برايش شوهري انتخاب كردند كه آخوند بود. در حالي كه اين دختر لزبين بود، پارتنر داشت و قرار بود ازدواج كنند. اومجبور شد كه در شب عروسياش فرار كند و به تركيه برود.
پس شما وجود داريد، سبك زندگي خود تان را داريد، ميهمانيهاي خودتان را داريد، دوستيهاي خودتان را داريد و به طوركلي در ايران حضور داريد؟
ببينيد، ما نفس ميكشيم، اكسيژن ميگيريم و گازكربنيك توليد ميكنيم. در ايران راه ميرويم، صحبت ميكنيم، به كافي شاپ ميرويم. پارك ملت، شبهاي جمعه، به رستوران توت فرنگي برويد و ببينيد آنجا چه خبر است! ما هستيم. آقاي احمدي نژاد ميتواند چشمهايش را باز كند و ما را ببيند.
با اين اوصاف زندگي براي همجنسگرايان در ايران بسيار مشكل است. اما تو پيش از اين كه به استوديو بياييم، گفتي كه خيلي دلتنگ ايران هستي و حاضري با هر نوع سختي در ايران زندگي كني.
ميدانيد، هيچ جا ايران نميشود. دوست دارم در ايران به عنوان يك ايراني همجنسگراي مسلمان (كه به اين قسمت «دين» خيلي معترضند) به راحتي زندگي كنم.
همجنسگراي مسلمان يعني چه؟
همجنسگراي مسلمان، يعني همجنسگرايي كه دينش اسلام است.
ميداني كه در قرآن آيههايي وجود دارد كه بر خلاف شيوه زندگي شماست، با اين حال تو خود را مسلمان ميداني؟
بله و براي اين حرفم دليل دارم؛ من انسان خشكه مذهبي نيستم ونظر خودم را ميگويم. خدا ما را خيلي دوست دارد. تفاوت من و شما در اين است كه شما اگر با همجنس خودتان رابطه جنسي داشته باشيد، خدا پوستتان را ميكند، اما در مورد من؛ خدا من را به اين صورت آفريدهاست.
يعني ميخواهي همه چيز را به خدا واگذار كني و بگويي كه خدايا تو من را اين شكلي آفريدي و آيات قرآنيات هم به خودت مربوط است؟ اين مشكل توست، خودت اين را حل كن؟
بله، دقيقا! اگر چه در قرآن آياتي مربوط به قوم لوط وجود دارد، اما ما وجود داريم و زندگي ميكنيم. ما را ببينيد وازما نترسيد.
***
فريد حائري نژاد: آنها وجود دارند
با ماني از طريق فيلم فريد حائري نژاد آشنا شدم. فريد حائرينژاد يكسال پيش در سفر به تهران فيلمي از زندگي همجنسگراها تهيه كرد. به سراغ فريد رفتم كه در كانادا زندگي ميكند و خواستم كه در مورد اين فيلم صحبت كنيم و در مورد تجربه هاي او در رابطه با جستجوي همجنسگراها در ايران. از فريد حائري پرسيدم آيا برخلاف آقاي احمدي نژاد در ايران همجنسگرا سراغ داشتيد كه دنبال ساخت اين فيلم رفتيد؟
بله، من هم همجنسگراهايي را در ايران ميشناختم. در اينجا يعني كانادا با بعضي از آنها آشنا شدم؛ چند نفري كه به دليل مشكلات زندگي همجنسگراها از ايران خارج شده بودند. جالب اين كه عدهاي از آنها در اين زمينه فعال بودند و خواهان انجام كاري براي همجنسگراها بودند واين كه بتوانند درباره مسائلشان اطلاع رساني كنند. به نظر ميرسد، همانطور كه آقاي رئيس جمهور اشاره كردند، بسياري نميدانند همجنسگراها در ايران وجود دارند.
در سفري كه به ايران داشتي، و در فيلمي كه از شبكه CBC پخش كرديد، درباره كساني گزارش ميكني كه همجنسگرا هستند و خودشان با تاييد اين موضوع جلوي دوربين قرار گرفتهاند.
چطور توانستي اعتماد آنها را براي اين كه درباره خوشان صحبت كنند جلب كني؟ در حالي كه اين گزارش در يك فضاي ممنوعه تهيه شده و اين مساله مجازات مرگ را براي آنها ممكن است به همراه داشته باشد؟
من حقيقتا كسي را مجبور نكردم. مسئله اين است كه حالا زمان ديگري است و ما در دنياي ديگري زندگي ميكنيم، حتي در ايران.
خود اين دوستان مايل بودند كه حرف خود را به گوش مردم برسانند و نشان بدهند كه حقيقت چيست و همجنسگرايي در ايران وجود دارد.
خودشان جلوي دوربين آمدند و خود را معرفي كردند و گفتند كه ما حقيقت وجودي اين داستان هستيم و اين مسائل و مشكلات را داريم. در حقيقت آنها ريسك كردند كه بگويند ديگر نديدن و نپذيرفتن ما بس است. ميدانيد كه مشكل همجنسگرايان در ايران فقط مسئله قانوني نيست. مسائل فرهنگي نيز وجود دارد كه نميتوان در باب آنها گفتگو و اطلاع رساني كرد، چنانچه اطلاع رساني انجام شود، مردم با اين اقليت جنسي، بيشتر آشنا ميشوند.
آيا پيدا كردن همجنس گراها در ايران (كه موضوع فيلم شماست)، كار مشكلي بود؟
نه! كار سختي نبود. از طريق دوستاني كه در اينجا با آنها آشنا شدم و پرسوجوهايي كه كردم، با ماني آشنا شدم و از طريق ماني با افراد ديگر آشنا شدم. اين مساله در ايران ازداستانهاي مگو است، ولي كار سختي نيست. آنها دور هم جمع ميشوند و جشنهاي خاص خود را دارند.
قاعدتا همجنسگرايي در ايران مجازات مرگ در پي دارد، آيا در جستجوهايت در ايران به موردي برخوردي كه به اين جرم، اعدام شده باشند؟
: نه! من برخورد نكردم و داستان اساسا به شكل ديگري است ومجازات اعدام براي همجنسگرايي در قانون ذكر نشدهاست.
درباره جرمهايي كه در ايران به نام لواط و مساحقه داريم چه ميگوييد؟
بله، دقيقا ميخواستم در اين مورد توضيح بدهم. مجازات لواط مرگ است اما هيچ توضيحي در باب اين كه چه كسي و با چه هويت جنسي مرتكب چنين عملي شده، در قوانين ذكر نشدهاست. هيچ صحبتي ازاين كه افرادي هستند كه اساسا همجنسگرا هستند و به جنس موافق خود علاقه دارند، يا ترانسكشوال يا بايسكشوال هستند به ميان نيامدهاست.
در مورد اعدام چنين افرادي، غالبا چند جرم ديگر (كه انجام شدهاست يا نه) به اتهامات آنها اضافه ميكنند و يكي را لواط ذكر ميكنند. من شنيدم كه در مشهد دو نوجوان را به اين جرم اعدام كردهاند، گويي كه جرائم ديگري را نيز به آنها نسبت داده بودند، اما از اولين موارد اتهام آنها لواط بودهاست و بعد از آن اتهامات ديگر اضافه شده بود.
***
سعيد دهقان؛ وكيل و حقوقدان: بعيد است!
بعد از حرفهاي آقا احمدي نژاد و جستجوي موفق ما، فكر كردم كه شايد مشكل اصلي اين كلمه "همجنسگرا" باشد؛ لغتي كه آقاي احمدي نژاد، از آن به عنوان "همجنسباز" ياد ميكند و شايد آنها با عنوان ديگري در ايران شناخته ميشوند.
براي همين به سراغ سعيد دهقان؛ وكيل و حقوق دان ايراني رفتم و از او پرسيدم كه آيا آن چيزي كه ما از آن به عنوان همجنسگرا صحبت ميكنيم در ايران تعريف ديگري دارد؟
اگر بخواهيم از نظر ادبي بررسي كنيم، در ايران، بيشتر اصطلاح همجنسباز مطرح ميشود. ضمنا در قانون مجازات اسلامي كه در سال 1375در ايران نهايي شده و به تازگي به صورت آزمايشي تمديد شدهاست، اصطلاح همجنسبازي بين مردان به نام لواط مطرح است ومجازاتي بسيار سنگين دارد. اما در مورد زنان، اين جرم مساحقه نام دارد و مجازات آن تا سه مرتبه شلاق است و مرتبه چهارم، اعدام است.
آيا پروندههايي در دادگاه موجود بوده كه جرم آنها لواط يا مساحقه باشد؟
درباره جرم مساحقه (روابط جنسي بين زنان)، من تا كنون خبري نشنيدهام و پروندهاي نديدهام و اگر هم بوده به اين دليل مطرح نشده كه در مرتبه اول با شلاق، موضوع پرونده مختومه اعلام شده و طبيعي است كه وقتي مجازات جرمي به شلاق ختم ميشود، اجراي حكم نيز، بي سر و صدا، در اتاق دواير اجراي احكام كيفري صورت ميپذيرد.
به دليل نادر بودن موضوع، بنده شخصا تا كنون شاهد اين گونه پروندهها نبودهام. در مورد همجنسبازي بين مردان كه با نام لواط مطرح ميشود و مجازات آن، در همان مر تبه اول اعدام است، پروندههايي بوده كه من در آنها دخيل نبودهام. گرچه تعداد اين پروندهها زياد نيست، اما كم هم نيست. در حاليكه مجازات اين اتهام، در اجرا با چالش روبرو است؛ به دليل اين كه شرايط اثبات چنين جرمي، درست مثل جرم زناي محصنه، شرايط سختي است.
اين شرايطي كه از آنها صحبت ميكنيد، شامل چه مواردي است؟
شهادت چهار مرد عادل، يكي از راههاي اثبات چنين جرائمي است و طبيعي است، زماني كه بايد چهار مرد عادل، شاهد و ناظر چنين عملي باشند، اثبات جرم و مجازات، سخت انجام ميشود و اساسا نكته ظريفي كه در اينجا مطرح ميشود اين است كه؛ عدالت چهارمردي كه شاهد جرمي به نام لواط يا زناي محصنه هستند، زير سوال است.
مجازات ارتكاب جرم لواط چيست؟
اعدام، قتل. عنوان مجازاتي كه در قانون مجازات اسلا مي پيش بينش شده، قتل است وحكم (كشته شود) در واقع همان اعدام است.
در غرب و در خيلي از كشورهاي مختلف، اين بحث مطرح ميشود كه اين مسئله همجنسگرايي اكتسابي نيست بلكه ذاتي است و بر همين مبنا، اين مسئله را پذيرفتهاند. آيا اصلا در ايران چنين بحثي مطرح شدهاست؟
در ميان روانشناسان و به خصوص جرم شناسان اين مسائل مطرح است و با مشاوره كساني كه در علم پزشكي تخصص دارند، اين موضوع را بررسي ميكنند. اما در قوانين و محاكم ما، براي اين موضوع اهميتي قائل نيستند، به اين دليل كه لواط و مساحقه همچون زنا، جزو حدود به حساب ميآيند و حدود درحوزهاي از جرائم اسلامي هستند، كه تعليق و تخفيف ندارند. در نتيجه هيچ كس از قضات محاكم دادگستري ايران، در اين زمينه هيچ دخل و تصرفي نكردهاست، اما جرم شناسان در مباحث آكادميك به آن پرداختهاند.
آيا ممكن است مطالعات آكادميك، طي روندي وارد تصميم گيري قضات شده و در واقع قسمتي از قوانين شود؟
ما در سازمان غير دولتي حقوقي خودمان، پيگير اين قضيه هستيم. در واقع سازمان ما قصد دارد كه تحقيقات واحد جرم شناسي دانشگاه تهران را، در نهايت به شكل طرحي از طريق نمايند گان مجلس ارائه داده و به تصويب برساند. اما اميدواري ما با واقعيتهاي موجود فاصله دارد و بعيد است چنين طرحي در صحن علني مجلس مطرح شود.
***
در كافه زمانه امروز ميزبان ماني بوديم؛ جوان همجنسگراي ايراني و البته تجربههاي يك همجنسگراي ساكن تهران را هم مرور كرديم. همچنين با فريد حائري نژاد؛ تهيه كننده فيلمي درباره زندگي هم جنس گرايان در ايران و سعيد دهقان؛ وكيل و حقوق دان ايراني هم گفتگو كرديم.
ما به دنبال اثبات وجود همجنسگرايان ايراني به آقاي احمدي نژاد، نبوديم بلكه فقط خواستيم نشان بدهيم كه پيدا كردن آنها زياد سخت نيست.
brave
امروز داشتم به این فکر می کردم که این سخنرانی احمدی نژاد هرچند که برای ما همجنسگرایان چیز خوبی نداشت و وجود مارا نادیده گرفت اما یک چیز خوب داشت.اونم اینکه بعد از 100 سال سکوت خود من تونستم از وجود همجنسگراها تو این مملکت دفاع کنم.تو ی جمع خانوادگی بودم که همه شروع کردن در مورد احمدی نژاد صحبت کردن.تا اینکه موضوع بحث رسید به همون تیکه ای که احمدی نژاد گفته :"همجنس بازان در ایران وجود نداردند." که من یکدفعه ای شجاع شدم وپریدم وسط وگفتم :هم جنس باز نه همجنسگرا.
پسرخاله ام یک تیکه پروند وگفت:چه فرقی می کنه همجنسباز با همجنسگرا.هردوشون کونی اند...
منم جوش آوردم وبرای کل جمع فرق بین همجنسباز وهمجنسگرا را توضیح دادم که یکدفعه مامانم گفت:اصلا حالا مگه چه فرقی می کنه که داری خودتو می کشی.
پسرخاله ام گفت:نکنه خود شما هم ...تشریف دارید.
حالا تو این بین کل جمع که متشکل از خاله ها وعموها بودند داشتند به من نگاه می کردند.سعی کردم کنترل خودمو حفظ کنم وقرمز نشوم بعد گفتم:یعنی شما هم با این مرتکه موافقین.یعنی شما هم وجود هم جنسگرا ها رو انکار می کنین؟
بعدشم پا شدم از اتاق رفتم بیرون.اما داشتم حرف هایی رو که مادرم برای تبرئه من می زد رو می شنیدم: بابا این دخترخودتون که می دونید فمینیسته.خوب حتما الان بین فمینیست ها مده که به جای هم جنس باز بگن هم جنسگرا...
وقتی مادرم داشت اون حرفا رو می زد تا به خیال خودش منو از اینکه شاید انگ همجنسگرا بودن بهم بخوره ,تبرئه کنه ,تو گلوم یک بغض بزرگ جمع شده بود. نمی دانستم با این همه افراد نادانی که دور وبر منند باید به کجا بگریزم. مادر من آدم بی سوادی نیست.اون که پزشکه چراباید این حرفو بزنه؟
نمی دونم ازدست این آدمیانی که هیچ گاه حرف من را نمی فهمند به کجا بگریزم؟
همیشه تو این زندگی لعنتی دلم خواسته یک نفر (فرقی نمی کنه دختر یا پسر باشه )رو پیدا کنم که مثل من فکر کنه.اما هیچکی نیس.گاهی وقتها آرزو می کردم کاش تو دوره صادق هدایت بودم و باهاش ساعت ها گپ می زدم.کاش اصلا به دنیا نمی آمدم .
today
امروز پی بردم که من یکمی صفت های مردانه ام کفه اش سنگین تر ازصفت های زنانه ام هست. درسته که با فهمیدن اینکه لزبینم , این موضوع رو هم فهمیدم اما تا به حال کسی رودر رو بهم اینو نگفته بود.
ماجرا این بود که من تو اتاق خودم بودم که یکی از دوستای خواهرم اومده بود خونه مون.من چون اتاقم طبقه بالاست نمی دونستم که کسی اومده خونه مون.داشتم از پله ها می اومدم پایین که وسط راه پله ها سرفه ام گرفت.بعدش هم اصلا خواهرم با دوستش رو که اونطرف روی مبل ها نشسته بودن رو ندیدم.ورفتم آشپزخونه تا آب بخورم.موقعی که برگشتم دیدمشون رفتم سلام کنم.دوست خواهرم گفت :ا... جیا تویی.فکر کردم یک مرد داره سرفه می کنه.عین مردا سرفه می کنی.
منم گیج شده بودم وهیچی نگفتم.خدایی اش اینو نمی دونستم که عین مردا سرفه می کنم.
"البته قابل توجه دوستان عزیز,چون هم اکنون حدود یک ماهه سیگار را گذاشتم کنار این سرفه ها هنوز دست از سر من برنداشته اند.وشاید به همین خاطره که صدام شبیه کرگدن شده است."
me
1-first
امروز حالم خیلی گرفته شد .چندوقتی بود که یکی از استادامون بدجوری اذیتم می کرد اونم سر برداشتن یک درس ناقابل.امروز مجبور شدم برای اینکه حضرت آقا رو ببینم تا ساعت 3 ظهر منتظرش بمونم.تو دانشگاه از بی کاری مردم.تو حیاط نشستم وبه درختها وگیاهان نگاه کردم بعدش هم حوصله ام سر رفت وام پی تری پلیرم رو روشن کردم وآهنگ گوش کردم.روزگار بدیه.تنهایم تنها تر از هرکسی که که فکر می کنید تنهاست.از الان فقط به یک چیز فکر می کنم.اونم اینکه آینده من چی می شه.وقتی مادرم گاهی اسم شوهرو میاره بدنم مورمور می شه.آخه ای مادر نامرد...کاشکی می تونستم بهت بگم من لزبینم.وقتی از عروسی یا مهمونی میام از دست پسرخاله هام عاصی می شم از بس که شماره اون دختر واین دخترو از من می خوان.دخترایی که خودمم از اونا خوشم اومده .اما باید شماره هاشون رو بگیرم بدم به آقایون.خیلی درد بدیه این لزبین بودن.به خدا گی بودن آسون تره.راستی یک پسر رو تو کلاسمون پیدا کردم که گی است.همون بار اولی که دیدمش فهمیدم که گی است.دیگران هم بهش شک نمی کنند چون درست عین یک پسر معمولیه اما حس شامه قوی من می گه که اونم مثل خودمه.چند بار خواستم به بهانه ای باهاش حرف بزنم اما به دخترا اصلا محل نمی ذاره یکسره چشمش دنبال پسراست.
volver
بازگشت
"زمانی که دخترم خیلی بچه بود اونو خیلی دوست داشتم. اون بچه مورد علاقه ام بود.نمی گم که مادرا بین بچه هاشون فرق می گذارند اما اون بچه ای بود که واقعا می خواستمش.اما به تدریج که بزرگ شد رابطه اش با من کم شد .من دلم می خواست به دخترم بگم دوستش دارم اما اون با من مثل یک غریبه رفتار می کرد.حتی کارمون به جایی رسید که یک روز اونو توخیابون دیدم اما اون مثل یک غریبه از جلوم رد شد.این خیلی بده که یک مادر احساس کنه دخترش از اون متنفره.آه... اما تو سعی کن این طوری نباشی .مادرتو دوست داشته باش وبهش اینو نشون بده.مثلا ببوسش. بذار احساس کنه دوستش داری."
" من می دونستم پدرت با زنی دیگه به غیر از من رابطه داره.اما روزی که فهمیدم تو برای چی خونه رو ترک کردی.روزی که فهمیدم پدرت بهت تجاوز کرده,روزی که فهمیدم بچه توی شکمت خواهرته ,اون روز بود که طاقتم رو از دست دادم .اون روز بود که واقعا مرگش رو خواستم.اون روز می دونستم کجاست.رفتم خونه همون زنکه.صبح خیلی زود بود.پدرت تو بغل اون خوابیده بود.از درون سوختم.هم به خاطر خودم هم به خاطر تو.حالا می فهمیدم چرا از من متنفری.اگر من تورو با اون پست فطرت تنها نمی ذاشتم این اتفاق نمی افتاد.
اون روز باد تندی می اومد .خونه رو آتیش زدم تا دوتاشون بسوزن.وسوختن وبرای همیشه از اونجا رفتم."
این جملات تیکه هایی از فیلم اسپانیایی "بازگشت" یا "ولور" است که من بسیار از اونها خوشم اومد واین جا گذاشتمشون تا شما هم ببینید.این فیلم جدید ترین فیلم از "پنه لوپه کروز" است که الحق بسیار خوب بازی می کنه.
یک چیز جالب که تو این فیلم منو جذب کرد روحیه همکاری زنها با هم بود.وهمچنین بعد از دیدن این فیلم فهمیدم که بسیاری از آداب ورسوم اسپانیا شبیه ایرا ن است.مثلا مراسم عزاداری شون یا جو صمیمی که خانواده ها با هم دارند.
کلا تو این فیلم بیشترین ترکیب رنگی رو که براتون جالبه خواهید دید.در واقع این فیلم رنگی ترین فیلمیه که در عمرتون خواهید دید.ترکیب های رنگی بسیار به جا در فیلم گنجانده شده اند .از لباس بازیگران بگیرید تا دکوراسیون وخیابانها ورستوران و...
خلاصه این فیلم روپیشنهاد می کنم که ببینید.
things that i've never said
این داستان ودیگر داستان هایی که در این جا منتشر می شود توسط دوستان در اقلیت برای من ارسال شده است.واسم ها هم مستعار هستند.شما هم می توانید به ایمیل من داستان خود را ارسال کرده ودر ارتقای این وبلاگ بکوشید.
چیزهایی که هرگز نگفتم
من اسمم سحره.توی مشهد زندگی می کنم.این جا از همه جای ایران دلگیرتره.مردمش هم عذاب آورند وخشک.زندگی هم زیر نگاه شکاک آنها به مثال در زنجیر بودنه.
اما من این جایم.چرا؟
چون از شانس واقبال خوبی که داشتم این جا دانشگاه قبول شده ام وخوب باید این جا باشم.من در زندگی هیچ دلخوشی ای ندارم.نه تفریح درست وحسابی دارم نه دوستان زیادی دارم ونه پول ونه هیچ چیز دیگر به غیر از خودم.من فقط خودم را دارم .دختری که هرروز در آیینه به خود می نگرد اما شادابی ونشاط جوانی را در صورتش حس نمی کند.
من پوسیده ام ازدرون.نمی خواهم نهیلیست بازی در آورم.به خدا عین حقیقت است.اشک هایی که همه بغض شده اند در گلویم وعذابم می دهند.
این روزها با خود فکر میکنم چه شد که در سن 19 سالگی به این پوچی رسیدم؟
به مغزم فشار می آورم باید روز هایی بوده باشند که من در آن روز ها احساس خوشبختی کرده ام.باید آنها را به خاطر بیاورم.باید...
اما هیچ روزی نیست.کیسه ذهن من از شادی ونشاط خالی است.ذهن من فقط می تواند درد واندوه را به یاد بیاورد.وشاید به همین علت است که تبدیل به مرده ای متحرک شده ام.در دانشگاه همه از من دوری می جویند وفکر می کنند دیوانه یا منحرف جنسی ام.
اما خوب گناه من چیست که فقط یکبار به یکی از این هتروسکژوالهای نامرد اعتماد کردم وگفتم که عاشقشم.
بله عشق...آن هم به یک دختر
اما او من را نفهمید.راز دلم را برای همه فاش کرد وحال من از نظر دختران یک منحرف جنسی وازنظر پسران یک لقمه آماده ام.
چه می شود کرد...به جز سکوت ...به جز ادای زندگی رادرآوردن.
من همیشه بدبخت بوده ام ونمی دانم چرا خدا این قدر بیرحم است که این سرنوشت را نصیب من کرد.این سرنوشت شوم.این تقدیر نحس.اما هر چه که باشد امروز می خواهم همه را بگویم,دیگر از درون خود ریختن وقایع خسته شده ام .همه چیز را می خواهم بگویم.نقطه آغاز من به قول فروغ فرخزاد این بود:
چیستم من زاده یک شام لذت بار
ناشناسی پیش می راند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
بله وداستان من ازهمان زمان شروع شد.پدر ومادری خشن ونامهربان که هرروز وهر شب بگومگو داشتند.ومنی که هرروز کتک خوردن مادرم را می دیدم .له شدن یک زن را می دیدم اما کاری نمی توانستم بکنم.پدرم مرد فحاش وزورگویی بود.او حتی به من هم که دخترک کوچکی بودم رحم نمی کرد ومن را هم کتک می زد تا قدرت پوشالی مردانه خود را به نمایش بگذارد.ومن در این بین بزرگ می شدم,مادرم عصبی وشکننده تر شده بود وپدرم هم مثل همیشه بزن بهادر.
در 14 سالگی به تنها چیزی که فکر می کردم فرار از خانه بود اما تنها چیزی که از این کار عایدم شد شکستن دستم توسط پدرم بود.مردی که به بهانه آبرو دستم را شکست اما خودش به اندازه جو نمی دانست آبرو چیست؟
در آن زمان آنقدر از پدر ومادرم خشونت دیده بودم که همه را به جامعه باز خورد می دادم.چند بار چند نفر را تا حد مرگ زدم ویک بار هم به اتهام زدن یک دختر دادگاهی شدم اما بخشیده شدم وکارم به زندان نکشید.
اگر بخواهم شخصیت خودم را کاملا رو کنم باید بگویم من فرزند ی نا هنجار از یک خانواده بی سرانجامم.کسی که هیچ گاه طعم محبت را نچشید.و برای چشیدن آن به همه چیز رو آورد .هر چند که گهگاهی فکر می کنم که حشیش هم تسکینم نمی دهد.اما چاره چیست من همیشه کسی بوده ام که والدینم عقده های فروخورده شان را سر من خالی می کردند وانتظار دارید که من چگونه باشم؟
یک آدم سالم؟نه حداقل حالا که به خودم نگاه می کنم هیچ سلامتی رادر وجودم نمی بینم .این سرفه های مداوم که رهایم نمی کند که کاش سرطان سینه باشد ومن را از این زندگی خلاص کند.
بدبختی من یکی دوتا نیست.یک چیزی که بعد از فهمیدنش خیلی رنج کشیدم,تمایل جنسی به همجنسانم بود.با این حس خیلی سخت کنار آمدم.اما خوب بعد از چند سال جنگ با خودم ,او(بعد اصلی وجودم)
بر من قالب شد.و من خودم را یافتم.دختری که با همه فرق داشت.حالا دیگر رد شدن یک دختر از کنارم عادی نبود.من با حس کردن یک دختر در کنارم می لرزیدم,کل بدنش راحس می کردم.وهمه چیز را با جزئیات به خاطر می سپردم ,جزئیاتی از چهره گرفته تا حرکت نرم باسن.اما این دختران به مثابه الاهه گانی دست نایافتنی بودند که فقط حق داشتم به آنها بنگرم اما تقاضایی در بین نبود.واین برابر بود با شکستن من وتحلیل رفتن هر روزه ام.بعضی روزها آرزو می کردم که ای کاش پسر به دنیا می آمدم اما از داشتن بدن پر مو وآلت زشتشان حالم به هم می خورد وازاین که دختر بودم خدارا شکر می گفتم.اما باز هم سخت بود.من تنها بودم آن هم در اوج سنین بلوغ 15 یا 16 سالگی.و خوب به کسی احتیاج داشتم وبله یکنفر پیدا شد.یک دختر خیلی خوشگل که من پیشش سوسک بودم وهرروز از دور می پاییدمش اما کم کم حس کردم که او هم به من توجه نشان می دهد.تا این که او یک روز پیشقدم شد.چیزی که اصلا انتظارش را نداشتم.
آن روز ورزش داشتیم ومن در حین بسکت پام ضرب دید و رفتم گوشه حیاط نشستم وبه بازی بچه ها خیره شدم.تا این که او را دیدم که دارد به طرفم می آید.من واو تا قبل از آن با هم حرف نزده بودیم وحتی من اسم او را نمی دانستم.اما او یکسال از من بزرگتر بود وبعد از آن ماجرا فهمیدم که اسمش فرح است.هر چی از زیبایی فرح بگم کم گفتم.فقط باید بگم که چیزی از آنجلینا جولی کم نداشت.مخلص کلوم که اون اومد پیشم وگفت:چراچند وقته دوروبر من می پلکی؟
- من؟ فکر نمی کنم .من حتی اسم تورو نمی دونم.
- گوش کن.باید یک کاری انجام بدی.من الان می رم اتاق آزمایشگاه.کلیدشو دارم.تو هم دنبالم بیا.اما کمی با فاصله.
تو اون موقع قلبم داشت از جاش کنده می شد.از یک طرف می خواستم برم واز یک طرف می ترسیدم که مشکلی پیش بیاید.اما خوب من رفتم.
موقعی که رفتم تو اتاق ,فرح درو بست وآروم قفل کرد.
وحشت کل وجودم رو گرفت.نمی دونستم او چه خواهد کرد.
بعد اون اومد طرفم وبهم خیره شد.بعد از چندثانیه گفت: برای چی دروغ می گی؟تواسم منو نمی دونی؟خیلی وقته که عین سایه دنبالمی.چرا
- فرح می دونم که ناراحت شدی.قول میدم دیگه دور وبرت نپلکم.اما
-اما چی؟
- من ... من احساس می کنم که عاشقت شدم.
بعد از این که حرف دلم روگفتم آنقدر منقلب شدم که بی اختیار رفتم توبغلش وگریه کردم.اوهم ممانعتی نکرد واز همان موقع بود که دوستیمان شروع شد.
بماند که ما برای روابط نزدیکمون چه قدر مشکل داشتیم اما خوب بالاخره یک روز رسید که من طعم بدن برهنه او را با تمام وجودم چشیدم وهنوز هم نمی توانم آنرا از یاد ببرم.من وفرح خیلی همدیگر را دوست داشتیم.ومن احساس می کردم که زندگی ام متحول شده است.اما قبول شدن فرح در دانشگاه ورفتن او به خارج از ایران من را دلسرد کرد.هر چند که این اواخر در آخرین نامه ای که برایم نوشت اظهار کرد که می خواهد ازدواج کند واین راهی که رفتیم از اولش اشتباه بوده است.
نمی دانم چرا او فکر کرد این را ه را هردویمان رفته ایم.او بود که شروع کرد.او بود که من را تشنه خودش کرد وحال رهایم کرد.
چه می شد اگر می گذاشت او را هم مانند همه دختران دوست بدارم اما هیچ گاه بهش نرسم.
امروز که دارم این چیزها را می نویسم اوبرایم یک کارت پستال فرستاده ونوشته که با شوهرش تعطیلات را در تایلند می گذراندواو نوشته که هنوز هم من را دوست دارد.من اما بغضی در گلویم خشک شده.و نمی دانم چرا او لحظه لحظه ی بودنش با آن مرد را به رخم می کشد؟
با این حال امشب همه چیز تمام خواهد شد.امشب به دنیای مردگان خواهم پیوست.
lesbian
لزبین چیست؟ / لزبین چیزی است مابین آدم وحوا /چیزی است درورای خیال های وانفسا /لزبین حسی است خاموش /دردی پنهان/ اشکی سوزان / لزبین بشارت روزی دوباره است/ لزبین دیدن وچشم دوختن ونگفتن است/ لزبین عاشق لحظه ها بودن است/ لزبین حس طعم گس نبودن است/ لزبین تنها مسئله اش بودن یا نبودن است؟/ لزبین گمراه,سردرگم اندر خم چندین کوچه است. /لزبین شاید تلاش یک کنجشگ برای پریدن است /یا شاید اسارت کبوتری در تور صیاد است/ یا شاید مرده ای متحرک است که هر روز و هر ماه و هر سال می خواهد به خود بقبولاند که زنده است
reply
یک آقایی ایمیل زده بود که در جایی خوانده گی ها از ضریب هوشی بالایی بر خوردارند لزبین ها چه طور؟
در جواب سوال شما
باید بگویم که حرف شما درست است اکثر اندیشمندان بزرگ هم جنسگرا بوده اند برای مثال:ویرجینیا وولف(نویسنده انگلیسی),میشل فوکو(مقاله نویس واندیشمند فرانسوی)*,اسکندر کبیر,صادق هدایت,مولانا,ارشاد منجی(نویسنده زن فلسطینی الاصل که هم اکنون در حال حیات می باشد ودر کانادا زندگی می کند.),فرانتس کافکا(نویسنده),فدریکو گارسیا لورکا (شاعر),التون جان (خواننده انگلیسی)و......افراد بسیاری در این وادی حضور دارند اما حافظه من دیگر بیشتر از این یاری نمی کند.
وحال اگر ما بخواهیم ریشه یابی کنیم که چرا یک فرد هم جنسگرا باید از ضریب هوش بالاتری برخوردار باشد(چه مرد چه زن)به این مسئله بر می خوریم که به نحوه زندگی خانوادگی آنها بر می گردد.مثلا زنی که می خواهد زندگی آینده اش را با زنی دیگر سپری کند.باید از یک سری توانایی های مالی وشغلی برای تامین زندگی برخوردار باشد وهم چنین مهارت های لطیف زندگی را نیز در خود جمع کند(مثل آشپزی,ترو خشک کردن بچه در صورتی که بچه ای به فرزندی قبول کردندو...)این مسئله در مورد مردها هم صدق می کند.وموضوع بسیار جالب بین روابط هم جنسگرایان (چه زن وچه مرد)این است که آنها تقسیم وظایف دارند.وهیچ وقت یکی شان مرد کامل ودیگری زن کامل نمی شوند .بلکه هر دو تفکیکی از زن ومردند.و این مسئله که می گویند در این گونه زندگی ها یکی از طرفین نقش زن را می پذیرد ودیگری نقش مرد ,تفکری اشتباه است.
*میشل فوکو در اوایل تاسیس حکومت اسلامی ایران یکی از طرفداران پرو پاقرص نظام جمهوری اسلامی ایران بود وحتی چند سفر نیز به ایران کرد .اما بعد از این که فهمید قوانین جمهوری اسلامی با هم جنسگرایی مغایرت دارد عقیده خود را تغییر دادودست از طرفداری از آنها برداشت.
داستان دو لزبین آلمانی ونگرش سارا خجسته امیری خبرنگارساکن در آلمان به این قضیه
داستان دو لزبین آلمانی ونگرش سارا خجسته امیری خبرنگارساکن در آلمان به این قضیه
این داستان دولزبین آلمانی است که سارا خبرنگار ساکن آلمان آنقدر آن را جالب دیده که آن را در روزنامه ای که در آن کار می کند منتشرکرده است.من متن کامل را در این جا می آورم تا شما بیشتر با نگرش سارا آشنا شوید.
در جایی که کارمیکنم دو دخترجوان و بسیار زیبا هستند بنام های جولی و مالنا که با یکی شان -مالنا -از همان روزهای اول اقامتم در اینجا آشنا شدم..
مالنا به رغم آنکه گذشته نسبتا ناآرامی داشته اما درونش دریایی از مهربانی است..برای من که معمولا احساس می کردم غربی ها چندان مهربان نیستند رو یا رو شدن با دختری چون مالنا برایم عجیب بود.
دختری بشاش مهربان و پرتحرک...هر روز با دوچرخه سرکارش می آید و شعارش هم این است که زندگی فعلا در همین لحظه است...بنابراین باید به هرشکل ممکن ازش لذت برد..
با جولی اما رابطه ام بسیار کمرنگ است...در همان سلام و احوالپرسی معمولی.دختری بیش از اندازه سرد که وقتی نگاهش می کنی تمام غصه هایت زنده می شوند.
جولی غم بزرگی در زندگی اش دارد.آنقدر بزرگ که فقط کسی چون مالنا می تواند او را درک کند.با هیچ پسری دوست نیست و روابطش با دخترها و زن های دیگر هم بسیار محدود است.
این دو دوستی عجیبی باهم دارند...همیشه باهم اند و حتی باهم زندگی می کنند.جولی فقط زمانی که مالنا را کنارش می بیند شاداب است و می توان بهش نزدیک شد و در موردی ازش کمک خواست اما مالنا کاملا برعکس این است.
به جز نیمه شب که ساعت ممنوعه تماس با مالناست هر وقت او را ببینی و ازش کاری بخواهی که برایت انجام دهد تقریبا به هرقیمتی که شده انجامش می دهد.
این دوستی از یک دوستی معمولی خارج شده و به زندگی مشترک تبدیل شده است..چیزی که برای من ایرانی عجیب بود ولی در عین حال دور از انتظار نبود.
من در روزنامه ای محلی در آخن کار می کنم و وظیفه که نه مسئول نوشتن ستون نسبتا ثابتی هستم بنام "یادداشت های یک مهاجر".از آداب و رسوم ایرانی می نویسم و از جشن های زرتشتی....از نگاهم به جامعه آخن می نویسم و از خاطرات مختلفی که در اینجا داشتم.تا به امروز که ۱۳ ام ماه سپتامبر است ، ۳۵۰ یادداشت مختلف برای ستون "یادداشت های یک مهاجر"نوشته ام.
سوژه جولی و مالنا سوژه خوبی برایم بود که بنویسم...برای اینکه هویتشان هم فاش نشود نامشان را نامهای مستعار آوردم.اما وقتی هردویشان متوجه قضیه شدند نه تنها ناراحت نشدند که گفتند خوشحال هم می شدند که همراه با عکسهایی از آنها می نوشتم.
جولی و مالنا دوستی فوق العاده ای دارند.باهم زندگی می کنند و باهم شادند.شبها ساعتها در آغوش هم از بدن های یکدیگر لذت می برند و عاشقانه همدیگر را دوست دارند.
می توانم با قاطعیت بگویم که هیچ کسی نمی تواند جای هر کدام را برای دیگری پر کند.نگاه هایشان به هم چنان عاشقانه است که فکر می کنم هیچ مردی نمی تواند این نگاه را از مالنا یا جولی کسب کند.لب گرفتن ها و بوسه های طولانی و گرم ُ لذت بردن هاشان از تک تک اعضای بدن هایشان چنان شورانگیز است که مرا واداشت یک شب را کنارشان باشم.
مالنا موهای بلندی دارد و جولی برعکس او موهایش را مدل تیفوسی کوتاه می کند...جولی عاشق موهای بلند مالناست..چنان خودش را در موهای مالنا غرق می کند که انگار در رویا به سر می برد...موهایش را بو میکند و می بوسد.
در همان شبی که باهاشان بودم خوب بیاد دارم که دو ساعت تمام در آغوش هم بودند و چنان لذتی را از بدن های یکدیگر می بردند که انگار ناجی زندگی هم اند.
آنها متوجه هیچ اتفاقی در اطرافشان نبودند.حتی آنقدر ها هم متوجه حضور من نبودند.
بعد از اینکه از هم جدا شدند جولی خوابش برد.چون خیلی خسته شده بود!..مالنا کنارم نشست ..من کمی ترسیدم!!اما مقاومت نکردم.هرچند اتفاقی هم نیفتاد. اما از علاقه بی اندازه اش به دوستش گفت.دوستی که به اعتقاد مالنا زندگی را برایش معنادار کرده است.دوستی که هر لحظه از حضورش در کنار او برایش بسیار گران بهاست.
----
جولی و مالنا لزبین هستند...تا مدتها فکر می کردم این نوع زندگی ها چندن جالب نیستند.اما حالا می بینم انقدرها هم که فکر می کردم بد نیست..فقط کافی اسست به این اعتقاد داشته باشی که یک همجنس بهتر می تواندنیازهای جنسی ات را تامین کند...این حرفی است که مالنا همان شب بهم زد...
-----------
http://saraa60.blogfa.com منبع:
dream
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش دختر نبودم .گاهی اوقات دلم بدجوری می گیرد از این که چرا نمی توانم ساعت 12 شب بزنم بیرون.شده نصفه شب دلتون گرفته باشه وخواسته باشین بزنین بیرون؟
یک زمانی هم تو خط دوچرخه سواری اونم ساعت 4 صبح بودم اما بعد اینقدر از تک وتوک مردای توی خیابون تهدید به تجاوز شنیدم اونم گذاشتم کنار.
دیشب بدجوری دلم گرفته بود اونم نه به خاطر احیاو این جورچیزا,بلکه به خاطر خودم به خاطر این زندگی نکبتی ای که دارم, به خاطر امید هایی که همه اش دود می شوند ومی روند هوا ,به خاطر آینده مبهمی که پیش رویم است.میخواستم ازدرون منفجرشوم.نمی دونم این حسو داشتین؟خلاصه اونقدر این حس قوی بود که بدون اینکه دیگران بفهمند با قدم هایی آهسته از خونه زدم بیرون.نمی دونید هوا چه لطافتی داره .دقیقا ساعت 3 صبح بود.انگار هوا پرازاکسیژن خالص بود.مثل کسی نفس می کشیدم که انگار اکسیژن ندیده است.ام پی تری پلیرم رو روشن کردم وشروع کردن به قدم زدن.آنقدر توجوآهنگها رفته بودم که وقتی به خودم آمدم دیدم ساعت 6 است.تصمیم گرفتم برم نون بخرم.نون وایی نزدیک خونه مون بود.داشتم به نون وایی نزدیک می شدم که یکدفعه بابام جلو روم سبز شد.اونم باقیافه ای قرمز وعصبانی.با تشر بهم گفت:دختره احمق .کدوم گوری بودی از ساعت چهاره که خونه نیستی!(یک ساعت بعدازرفتن من از خواب بیدارشده بودندودیده بودند من نیستم.)
خلاصه نون خریدنو بی خیال شدم وبرای پدر محترمم توضیح دادم که رفته بودم هواخوری. تازه قبول نمی کرد ومنم آخرش کفری شدم وگفتم رفته بودم پیش زیدم خوبه؟
خلاصه تابه خونه رسیدیم جنگ ودعوا بود.اما مادرم همه چیزو درست کرد وبه پدرم اون زمونی رو یادآوری کرد که صبح های زود می رفتم دوچرخه سواری.وپدرم هم دوباره شد عین اولش ,ساکت وآروم.
خب راستی اصلا یادم رفت که بگم برای چی دلم گرفته.کلا از این جامعه دلم پره.حالا چرا؟
دلیلش اینکه چندروز پیش مثل روز های دیگه رفتم تا از دکه روزنامه بخرم.مردی که همیشه اونجا بود رفته بود ویک مرد جدید اومده بود.خلاصه یک جام جم برداشتم وچون خرد نداشتم 500 تومن گذاشتم رو پیشخون.طرف بهم گفت :روزنامه ات چیه؟
گفتم: یک جام جم برداشتم.
بعدش برگشت وبا پررویی زل زد به منو گفت: خوب چنده قیمتش؟
من فکر کردم چون تازه اومده نمی دونه.گفتم:100 تومن.
تا موقعی که داشت از تودخل بقیه پولم رو در می آورد یکسره به من خیره شده بود واصلا نمی دونم با کدوم چشمش توی دخل رو نگاه می کرد.خلاصه وقتی که می خواست پولم رو بده حدس زدم که اونم از اون مردای لمسی است.(من به مردایی که هنگام دادن چیزی به زنها, دست زنها رو با شهوت لمس می کنند می گم لمسی.)
خلاصه چون بسیار گرفتار این گونه مردها شده بودم با ترفند مخصوص خودم پولو طوری گرفتم که طرف فقط فرصت کرد هوا رو لمس کنه.
روز بعد با خیال اینکه حتما اون مرد قبلیه اومده رفتم دکه تا روزنامه بخرم.اما زهی خیال باطل ,خود یارو توی دکه بود.خلاصه منم با خونسردی روزنامه برداشتم وصد تومن گذاشتم وزدم به چاک اما نگاه سنگینشو حس می کردم با اون ابخند مزخرفش که بیشتر شبیه پوزخنده.اه حالم به هم خورد.خلاصه یک چند روزی گذشت ویک روز که رفتم دوباره دیدمش اما اینبار سعی کردم خودمو عادی جلوه بدم.تا این که یارو بهم گفت:شما همسایه آقای ...نیستین.کوچه...پلاک... .دقیقا یارو آدرسمو گذاشت کف دستم. منم دیگه نجابتو گذاشتم کنار وبا خودم گفتم بایک مرد باید مثل یک مرد رفتار کرد.یک نگاه مخصوص بهش انداختم وگفتم خوب حالا آدرسم که در میاری.
کثافت همون جوری داشت لبخند می زد.منم ادامه دادم وگفتم فقط اگر یک دفعه دیگر با من این طوری حرف بزنی باباتو درمیارم.حالا مثلا آدرسمو بهم می گی که چی ؟فکر کردی من فاحشه ام! اصلا می دونی تمام فامیلای من افسر وسرکارند.وقتی به عموم گفتم بیاد این جا پدرتو در بیاره اون وقتکه می بینی من کیم.
خلاصه یارو یک کم شلوارشو خیس کرد چون دخترا اکثرا در جواب این جور کثافت ها سکوت می کنند اونها هم فکر می کنند همه دختر ها همین طوری اند.
منم دیگه نرفتم اونجا.نه که فکر کنید می ترسیدما نه.به این خاطر بود که نمی خواستم قیافه نحسشو ببینم.در ضمن عموی من واقعا افسره ومن دروغ نگفتم.این ازاین.
ولی خداییش بعداین قضیه خیلی خودمو ملامت کردم.می دونید به خاطر چی؟به این خاطر که من الان دوساله که یک دختری به اسم نسیم رودوس دارم اما نمی تونم برم بهش بگم.اون وقت این کثافت ها می تونند به هر دختری هر لیچاری بار کنند حتی به نسیم من یا خود من.واقعا دردناکه.چند وقت پیش یک خواستگار برای نسیم رفته بود .حالا بگین معرف نسیم به خانواده خواستگاره کی بوده؟
مادر بنده.بله مادر اینجانب پزشک تشریف دارند واز آنجایی که یک نسبت فامیلی دور هم با خانواده نسیم دارد ,مادرآقای خواستگار زنگ میزنه به مادر منومیگه که دنبال دختر برای پسرشه. مادر من چون پزشکه همه روش خیلی حساب می کنند .خلاصه اونم هرچی از خوبی های نسیم می دونه می ذاره کف دست مادرآقای خواستگار.بعدش هم مادرم موقعی که اومد خونه بهم گفت که یک خواستگار برای نسیم جور کرده.
من نمی دونم با اون نسبت فامیلی دوری که مادر من با نسیم داره ,تو اون لحظه چی اونو یاد نسیم انداخت!مثلا نمی تونست یاد دختر خاله ترشیده ام بیفته؟
خوب دنیای من هم روسرم خراب شد اما وقتی فهمیدم نسیم جواب رد داده باز دنیام درست شد.هرچند که می دونم نسیم اگر یک روز بشینه وبه تمام کسایی که دیده فکر کنه شاید 5% هم منو یادش نیاد .اما عیب نداره فقط شوهر نکنه .همین برای من بسه.راستی اگر نسیم ازدواج کنه من چی کار کنم؟ خودمو می کشم.نمی دونم به خدا گیجم.
کاشکی پسر بودم وبه مادرم میگفتم :مامان من نسیمو می خوام. اونوقت می رفتیم خواستگاری .اونوقت اون مال من می شد برای ابد.اما...بگذریم.
می دونید که الان اول ترمه وترم اولی ها هم تو دانشگاه می پلکند.ولی جدا دخترای ورودی جدید خیلی خوشگلن.من که ساعت ها دهنم باز مانده بود.از بین این دختران زیبا یک دوست هم پیدا کردم.البته اون منو پیدا کرد.رو نیمکت دانشگاه تنها نشسته بودم اومد کنارم بعدش شروع کرد به حرف زدن از خودش ومن هم همین طور هاج وواج بهش نگاه می کردم.آخه خیلی خوشگله.چشاش خاکستریه (همون رنگی که عاشقشم) خودشم بلونده.یک تیکه بلوره که بر طبق گفته خودش پارسال خودش روبرنزه کرده.ولی به نسیم نمی رسه ها.(فکر بد نکنید.)
حالا هرروز که می رم دانشگاه می بینمش.راستی اسمش عسله.این قدر بچه مثبته از الان که ترم اوله به فکر فوق لیسانسه.ولی کلا اگر تعریف از خود نباشه معلومه از من خوشش میاد چون یکسره دور وبرم می پلکه.
راستی این ترم یک استاد زن داریم که من می میرم براش.دو تا درس باهاش برداشتم.از ابهتش فقط همینو بگم که کل پسرای کلاش عاشقشن + من.خوب دیگه زیاد حرف زدم.برید سر کارو زندگی تون.
{ آخرین صفحه } { صفحه 1 از 2 } { صفحه بعد } |
این وبلاگ مکانی است که می توانم از اعماق وجودم حرف ها را به نگارش درآورم.من دختری هستم به نام جیا.همجنسگرا هستم و تا به حال بارها حرف زده ام وجنگیده ام اما هربار من را فیلتر کردند اما باز هم به پا می خیزم وآنقدر حرف می زنم تا حقم را بگیرم.به امید رهایی همه دگرباشان ایرانی.
پیوند هاپرتال اطلاع رسانی جنسیمیرزاکسری بختیاری سایه ها گوشه دل(مونا) همه چیزدرمورد ملکه پاپ مدونا روبه غروب (لنور) پسر26 خاطرات یک گی ایرانی در آمریکا(ورژن انگلیسی) مجله چراغ امدادایدز مجله همجنسگرایان زیتون بالاترین گروه چند ملیتی خودساخته همجنسگرایان مهاجر در کلن آلمان سازمان جهانی هم جنسگرایان مقالات مجله ماها همزاد پیله شب بود پشت ماه ابر بود مانی زانیار سازمان دگرباشان ایرانی تجاربی از مبارزات همجنسگرایان مجله اینترنتی کوئیر لینک مقالات ماها ایران اهدا هیچ کس وبلاگ دیگر خودم(درباره هنر وهنرمردان) آرشیو موضوعیفلش هایی از زندگی آذر(لزبین)مقالاتی دررابطه با همجنسگرایی مسائل پزشکی دررابطه با همجنس گرایی مصاحبه با همجنسگرایان معرفی فیلم دررابطه با همجنسگرایی معرفی نویسندگان همجنسگرا خبرهای مربوط به همجنسگرایان دلتنگی های خودم دانلود مفتکی داستان های همجنسگرایان داستان های کوتاه ترجمه شده توسط خودم شعر نوشته های قبلیnew addressBoys don't cry response magazine waiting lesbian life hope story of us دوستان |